![]() |
![]() |
|
| <marquee direction="right">یاشاسین بوتون سِوگیلر </marquee> |
|
حرفهای دل
در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ... و تنها عشق مرا رها مي کند ... و نور آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني ... پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب که بي عشق تو ؛ بي نگاه تو ؛ بي تو رو به غروب رهسپارم .... مرا به طلوعي ديگر برسان ....
عشق مثله گنجشك ميمونه اگه محكم بگيريش ميميره اگه شل بگيريش ميپره.پس بايد طوري بگيريش كه تو دستات خوابش ببره ------------------------------------------- من از نهايت شب حرف مي زنم من از نهايت تاريکي و از نهايت شب حرف مي زنم اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار و يک دريچه که از آن به ازدحام کوچه ي خوشبخت بنگرم --------------------------- دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا ارزومندم ......آنوشکا
اي که مي پرسي نشــان عــشـق چيــست؟
|
|
+ نوشته شده در
سیزدهم آبان 1386ساعت 17:45 توسط آرمـین و ســاغی |
|
|
راز شقایق شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت : شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود- اما طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم بگيرند ريشه اش را و بسوزانند شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد پس از چندي هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!! نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟ نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد ![]() |
|
+ نوشته شده در
سی ام خرداد 1386ساعت 20:8 توسط آرمـین و ســاغی |
|
|
کوچـــــــــه
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم، گل یاد تو،درخشید
باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید؛
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخوسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو به من گفتی
از این عشق حذر کن
لحظه ای چند براین آب نظر کن،
آب، آیینه ی عشق گذران است ،
تو امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است است
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم :« حذر از عشق! ـ ندانم
سفر از پیش تو، هرگز نتوانم، نتوانم
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم
باز گفتم که:« تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت
...
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم .
نگسستم، نرمیدم .
رفت در ظلمت غم آن شب و شب ها ی دگر هم ،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،
نکنی دگر از آن کوچه گذر هم
...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
![]() ********************************
گفتمش چاره غم داني چيست؟
گفت: اشک از غم تو مي کاهد گفتم : افسوس ، غم از حد بگذشت گريه هم خاطر خوش مي خواهد!؟ --------------
امشب تمام خويش را از غصه پر پر ميكنم
گلدان زرد ياد را با تو معطر مي كنم تو رفته اي و رفتنت يك اتفاق ساده نيست ناچار اين پرواز را اينبار باور مي كنم يك عهد بستم با خود كه وقتي بيايي پيش من به احترام رجعت من ناز كمتر ميكنم يك شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام ان شب براي خلوتت يك فكر ديگر ميكنم صحن نگاهت را بر روي اشتياقم باز كن من هم ضريح عشق را غرق كبوتر ميكنم شعري است باغ چشم تو غرق سكوت وارزو يك روز من اين شعر را تا اخر از بر مي كنم گر چه شكستي عهد را مثل غرور ترد من اما چنان ديوانه ام كه با غمت سر ميكنم زيبا خدا پشت وپناه چشم هاي عاشقت با اشك وتكرارو دعا راه تو را تر ميكنم كاغذتم احساساتت رو روم بنويس .عصبانيتهات رو روم خط خطي كن . اشكاتو باهام پاك كن.حتي اگه سردت شد بسوزونم تا گرم بشي .فقط دورم ننداز
![]() حـوّا گناه كرد و عـشق آفريــده شد
جريان آن گناه به عالم كشيده شد
آدم براي پاكي و شيطان به جاي نفس
حــوّا بـه نام وسوسـه هـا آفــريده شــد
مــن با گـنـاه خـوردن يـك سـيب زنـده ام
سيبي كه از حوالي يك خواب چيده شد
من خواب چـشمهاي شما را نديده ام
امّا دوباره درتن و جانم دميــده شد ...
حسّي كه عشقبازی تو باورم شود
آهـي كه از تـغـزّل نامت شنيده شد
عصيانگرم!چو ريشه به خاكت دويـده ام
هنگامه اي كه پرده به نامش دريده شد
خاكي محقّرم كه به عشقت هبوط كرد
اشــكي مكررم كه به پايـت چكيـده شد
حـوّاي بـي گـنـاه غـزلهـاي سـرخ و نـاب
اين بار در حوالي من با تو ديده شد ...
افتــاد از نگاه شما( آدم)نجيب!
....
آدم گناه كرد و غزل آفريده شد.
![]() بدن انسان دقیقا همانند یک معبد است، وقتی دست کسی را که دوستش میداریم لمس میکنیم، این کار تنها لمس پوست نیست، چیزی فراتر از پوست است، تپشها، لرزشها و حتی همانند یک هم پروازیست.
در چشمان کسی که دوستش داریم وقتی نگاه میکنیم، به عمق وجود او رخنه کرده و فراتر از یک نگاه خواهیم یافت.
اندک اندک بدن شروع به محو شدن میکند و دروازه ای به درون باز خواهد شد.
پس دیدی عاشقانه و خالصانه داشتن همیشه انسان را به فرا سوی جسم هدایت خواهد کرد. |
|
+ نوشته شده در
یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:23 توسط آرمـین و ســاغی |
|
|
*.*.*.*.*.*.*.* عشق ...
*.*.*.*.*.*.*.*
عشق، سرطان دوست داشتن است.
عشق، عقد دائمي ما با غربت است.
عشق، شماره تلفني است كه سالها بدنبال آن مي گرديم.
عشق، آمپول ب كمپلكس معرفت است.
عشق، اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود.
عشق، آسانسور حيات بشر است. واي بحال كسي كه توي اين آسانسور گير كند.
عشق، قند متافيزيكي است كه در دل آدم آب مي شود.
عشق، شب نامزدي ما با جدايي است.
عشق، نردباني است كه ما را از خود بالا مي كشد.
عشق، همان فعل انفعالي است كه در برابر گل سرخ به ما دست مي دهد.
عشق، عزرائيل زيبايي است كه با رسيدن، جسم ما رامي گيرد و قبض روح راامضا مي كند.
![]() عشق، اولين آهي است كه در آيينه كشيده ايم.
عشق، اولين حقوق ما از باجه معرفت است.
عشق،خريد وفروش پاياپاي عاشق و معشوق است.
عشق، لك لكي است كه روي درخت خاطرات ما لانه كرده دارد.
عشق، مقصد نيست، بلكه مركبي است براي رسيدن به مقصد.
عشق، تنها مهماني است كه بدون دعوت وارد ميشود،كافيست درخانه قلب را بازبگذاريد.
عشق، يك لحظه آرامش است و هزار لحظه گرفتاري.
عشق، بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد
عشق، صداي فاصله ها، فاصله هايي كه غرق ابهامند.
عشق، تنها دردي است كه بيماربدنبال علاج نيست، زيرا درد عشق برايش مطلوبتراز سلامتي است.
*.*.*.*.*.* گرفتي عشق چيه؟؟؟؟؟
*.*.*.*.*.*
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوم فروردین 1386ساعت 15:6 توسط آرمـین و ســاغی |
|
|
بگذاريد فراموش كنم آن شب سرد زمستاني را
كه مرا بيوه ديدار تو ساخت
بگذاريد فراموش كنم
حسرت لحظه آغوش تورا
عطش عشق فراموش تو را
بگذاريد فراموش كنم
ساحره مردي را
كه مرا مست نگاه خود كرد
و به آتش زدو ويرانم كرد
بگذاريد فراموش كنم
من هنوزم با درد
در غم و سوز و گداز
حسرت و آهي سرد
منتظر مي مانم
بگذاريد فراموش كنم
دختري دل بست و به اميدش نرسيد
او ندانست كه عشق
صحنه بازي بود
او ندانست كه بازيگر بود
قصه پايان ميخواست
................
عروسك نيستم شب زده مغرورم و ماه از من مي ترسد.در نگاه شيشه اي جام.مستي سياهم و زمين برايم بي جاذبه است.ستاره بي نامم و ابر دوست داشتني برادر من است نمي شود تكرار كرد درخشش مردمك چشمم را هستم و نيستم. ثانيه هاي صبور از دوريم بي تابند لحظه مي شوم بازيچه تحقير دستهاي شما اما عروسك نيستم!!!!!!!!!!
![]() **************************************************
اين جهان مي ماند و ما نيستيم** خوش به حال ما، که با دل زيستيم
-+-+-+-+-+- زندگي تکرار تفکر در حلقه حيات است زندگي معماي وجود در تفکر بشر است زندگي آزمايشگاه صبر براي موجود کم طاقت است و اما ؟؟؟ زندگي لطف اجباري اما شيرين خداوند است -+-+-+-+-+- هر رفتاري از ديگران كه موجب آزار ما مي شود موجب شناخت بيشتر خودمان خواهد شد -+-+-+-+-+- دوستي که شما را درک کند شما را ميسازد و ما کسي را دوست داريم که مثل ما باشد ، مثل ما فکر کند مثل ما احساس کند و مثل ما بنشيند و راه برود و نگاه کند و نفس بکشد حتي مثل ما حرف بزند ، آنچه را ما دوست داريم دوست داشه باشد ، و از آنچه نفرت داريم نفرت داشته باشد.... -+-+-+-+-+- اگر باور داري که احساس بد يا نگراني زياد، در آنچه در گذشته اتفاق افتاده يا در آينده رخ مي دهد تغييري ايجاد مي کند، بدان که انگار روي اين کره زندگي نمي کني و از واقعيت هاي آن سر در نمي آوري. -+-+-+-+-+- چيزي را که دوست داري به دست بياور وگرنه مجبوري چيزي را که به دست مي آوري را دوست داشته باشي -+-+-+-+-+- پيش از سحر هميشه تاريك است.اما تاكنون نشده كه خورشيد طلوع نكند.به سحر اعتماد كن...! -+-+-+-+-+- فهميدن عشق را چه مشكل كردند ما را ز درون خويش غافل كردند انگار كسي به فكر ماهي ها نيست سهراب بيا كه آب را گل كردند
امروز روز ما شدن است و فردا روز تنها شدن ...
|
|
+ نوشته شده در
سیزدهم آذر 1385ساعت 14:51 توسط آرمـین و ســاغی |
|
|
سلام اومدم آپ کنم فاصله با آرزوهاي ما چه كرد .... كاش مي شددرعاشقي هم توبه كرد
پائيزفاصله سختيست براي تنهايي و من چه بد فراموش كرده بودم كه بايدبه تنهايي بر تنهاييم غلبه كنم.
فاصله با آرزوهاي ما چه كرد .... كاش مي شد درعاشقي هم توبه كرد
طرح چشمانت زمين محبت بود و من قانون جاذبه ات را روزي كه سيب سرخ دلم افتاد فهميدم.
به عشق گفتم : تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت .... به احساس گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت .... به وفا گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم اونم من رو تنها گذاشت و رفت.... ولي وقتي به تنهايي گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم ، موندو همدمو مونسم شد.
+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+
بين زن کور و شوهر لال هميشه صلح حاکم است.(لهستاني)
بدون خطر نمي توان بر خطر غلبه کرد.(لهستاني)
براي آدم گرسنه نان شيرين تر از عسل است.(لاتين)
براي فقرا هوا هميشه تاريک و سرد است.(لاتين)
به هر کجا روي از شر خو خلاص نتواني شد(لهستاني)
براي آدم مست عمق دريا فقط تا زانوست(روسي)
بدون باختن برنده نتواني شد.(روسي)
به خاطر شيطان هم که شده شمع روشن کن.(روسي)
بدون کسب مهارت نمي تواني حتي شپشي بگيري(روسي)
با مردم مشورت کن ولي خودت تصميم بگير.(روسي)
بهترين شناگران غرق مي شوند.(بلغارستاني)
بدون تندرستي هيچ کس ثروتمند نيست(کرواتي)
بدون پول انسان نمي تواند به جيي حتي کليسا برود(کرواتي)
بري يافتن زن مي ارزد که يک کفش بيشتر پاره کني(چيني)
با قرض اگر داماد شدي با خنده خداحافظي کن(آلماني)
بچه جغد در نظر مادرش ملکه زيبيي است(روسي)
برخي افراد ارباب پول هستند و برخي برده آن !(روسي)
به بيگانه لاف بزن و فقط به دوستان درد دل بگو(يوگسلاوي)
به هيچکس به جز خودت و اسبت اعتماد نکن!( يوگسلاوي)
بدون عرق ريختن نمي توان به عسل دست يافت.(يوگسلاوي)
به دشمن نگو پيت کي خواب مي رود!(اسکاتلندي)
با باد بيا با آب برو.(اسکاتلندي)
با سکوت مي توان شيطان را عصباني کرد(بلغارستاني)
بدبختي در کنار خوشبختي يستاده است.(يوگسلاوي)
به کسي درد دل کن که به فريادت رسد.(يوگسلاوي
+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+
![]() ادامه
پسر خاله ، دوست ديزي!
پز عالي، جيب خالي!
پشت تاپو بزرگ شده!
تاپو ظرفي است از گل چون خمره که در آن آرد و گندم و خرما ذخيره کنند. پياز هم خودش را داخل ميوه ها کرد!
پياده شو با هم بريم!
پا را به اندازه گليم خود بيد دراز کرد!
پيان شب سيه سپيد است!
پول است نه جان است که آسان بتوان داد!
پول دارها با کباب، بي پول ها بوي کباب!
پيراهن بعد از عروسي بري گل منار خوب است.
پله پله رفت بيد به سوي بام.
پايين پايين ها جاش نيست ، بالا بالاها راهش نيست!
پيش قاضي و ملق بازي؟!
پيش از آخوند به منبر نرو!
پس از چهل سال چارپا داري، الاغ خودش را نمي شناسد!
پس از قرني شنبه به نوروز مي افتد!
پنج انگشت برادرند، برابر نيستند!
پسر کو ندارد نشان از پدر تو بيگانه خوانش ، نخوانش پسر!
پي خر مرده مي گردد تا نعلش را بکند!
پوست خرس نزده را مي فروشد!
پول پيدا کردن آسان است اما نگهداري اش مشکل است!
پنجه با شير زدن و مشت با شمشير، کار خردمندان نيست!
پيش ديوار آنچه مي گويي هوش دار تا نباشد در پس ديوار موش!
+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-++-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+
![]() چند سخن:
هیچ موفقیتی بدون صبر امکان پذیر نیست. نیوتن گرچه صبر خیلی تلخ است ولی نتیجه اش شیرین است. لامارتین صبر دشمن عجله است و عجله باعث شکست است. آلفرد نوبل آن که از گردش روزگار عبرت نگیرد همیشه نادان باقی خواهد ماند. سعدی صبر کوره گدازنده ایی است که شخص در حرارت آن آبدیده می شود. کانت صبر را باید از درخت آموخت که همه رنج خزان و زمستان را تحمل می کند تا بهار برسد و باز شکوفا شود. دانته هر کس از طبیعت درس نیاموزد از هیچ استادی نخواهد آموخت. میکل آنژ زندگی زندگی را باور کن همانگونه که هست با همه ی دردهاورنجهایش با همه ی شادیها و غمهایش با همه ی شکستها وپیروزیهایش ما میتوانیم صبور باشیم وصبورانه زندگی کنیم میتوانیم از زندگی دیگران عبرت بگیریم سعی کنیم همانطوری زندگی کنیم که هستیم همیشه به فکر چیزهای نداشته نباشیم کمی هم از چیزهایی که داریم استفاده ی درست بکنیم ایمان داشته باشیم به فردایی بهتر و به خاطر داشته باش که ما میتوانیم!!...... *****************************************************
![]() راه های کسب اعتماد به نفس:
1) قبول مسئولیت:
انسان در صورتی که مسئوولیت و وظیفه ایی را در حد توان خود در زندگی روزمره بپذ یرد قادر خواهد بود قوای فکری ذهنی و توان جسمی خود را بسنجد و بر ضعف های درون و بیرون خود فایق آمد.
آدمی با قبول مسئولیت های گوناگون در سنین مختلف و به ویزه در سنین کم و در دوره ی نوجوانی قادر خواهد بود به تجربه هایی دست یابد که شاید برخی انسان ها درتمام مدت طولانی عمر به آن دست نیا فته اند.
2) آموزش و یادگیری:
ما می دانیم با کسب اطلاعات و آگاهی از چگونگی رشد و پیشرفت روحی اجتماعی و جسمانی از طریق آموزش و مطالعه ی کتاب ها و کسب تجربه های گذ شتگان می توان مقدمه های پیروزی در امور زندگی را فراهم نمود و کسب اطلاعات آموزش مستمر و یادگیری دائمی را از یاد نبرد.
افلاطون فیلسوف و دانشمند بزرگ همین ارتباط می گوید:
جهالت و نادانی ریشه ی همه ی بدبختی هاست. درنتیجه انسان آگاه وانسانی که می خواهد برترباشد وبرتربماند باید همیشه به دنبال یادگیری باشد.
آموزش و یادگیری در تمام عرصه های زندگی انسان لازم و حیاتی است و انسانی می تواند با گذرزمان توفیق و موفقیت یابد که همواره به فراگیری علوم روز مبادرت ورزد و همواره تشنه ی آموختن باشد.
دانیل یکی از دانشمندان غربی می گوید:
اگرانسان خود را ازآنچه هست نتواند به مقام بالاتری برساند موجود ضعیف و ناچیزی است.
حکیم ابواقاسم فردوسی می گوید:
میاسای زآموختن یک زمان
به دانش میفکن دل اندر گمان
چو گویی که وام خرد تو ختم
همه هر چه بایستم آموختم
یکی نغزبازی کند روزگار
که بنشاندت پیش آموزگار
3) شجاعت وجسارت:
این موضوع بسیار روشنی است انسانی که همواره و دربیشتر فرصت ها در احتیاط نمودن افراط می نماید در بیشتر موارد شکست خواهد خورد چرا که جسارت همراه با تفکر لازم در بیشتر موارد انسان را به کا میابی رهنمون می نماید
البته این بیان صحیحی است که می گویند : احتیاط شرط عقل است اما شجاعت و جسارت نیز در بعضی از امورانسان را به رشد و تعالی سوق می دهد. این که انسان بنشیند و محتاطانه درانتظاررسیدن به ترقی و کامیابی و حل مسائل خود باشد و به طور مرتب در تصمیم گیری های مهم زندگی دچار ترس و وحشت گردد به طور قطع آدمی را به نتیجه ی مطلوب نخواهد رساند و ما را در یک نقطه از زندگی متوقف خواهد کرد.
4) باور خود:
انسان به گونه ایی خلق شده است که وقتی نقاط ضعف و قوت خود را بشناسد کمتر دچار دلهره و تردید می شود و با قوا و قدرت بیشتر و موثرتری به مواجهه با مشکل ها می پردازد پس در صورتی که مبادرت به تقویت ضعف ها و کاستی ها ی درون و بیرون نماید به خود باوری و جسارت لازم دست می یابد باید بپذ یریم که ریشه ی بسیاری از نا کامی ها عدم خودباوری است زیرا با توجه به جوهر ذاتی و ویزگی هایی که در انسان نهفته است اگر آدمی چیزی را بخواهد به طور قطع به آن خواهد رسید.خواستن توانستن است.
هیلر ویلمن اندیشمند غربی در این باره می گوید:
طالع و بخت با گنجینه های خود به استقبال کسانی می رود که با اعتماد به نفس وجرات بسیاردر جستجوی حق و حقیقت خویش هستند.
شما می توانید اگرباور کنید که می توانید.
5) قوای مواجهه با مشکل ها:
نتیجه ی تمام نیروها و انرزی های یاد شده از جمله: کسب آموزش کسب یقین وباور داشتن شجاعت و جسارت لازم و بسیاری از نیروهایی که در درون و برون آدمی نهفته است و می بایست بارور و بالفعل گردد در انسان به کشف نیروی عظیمی منجر می گردد که آدمی را در برخورد با سختی ها و مشکل های زیادی که در پیش رو دارد یاری می رساند و این قوا کسب کردنی است و می باید با تلاش لازم هر آنچه در درون و هر آنچه از برون بدست می آید را ایجاد و از آن در راه رسیدن به موفقیت بهره جست و باید بدانیم آنچه خود بکاریم برداشت خواهیم کرد و کسب این قوا و نتیجه گیری آن تنها در سیطره ی اختیار و میزان تلاش ماست اگر بخواهیم و سعی نماییم به آن می رسیم و اگر نخواهیم و یا کوشش نکنیم به آن دست نخواهیم یافت.
منبع : رموز موفقیت در دهه ی اخیر
من آن خزان زده برگم که باغبان طبيعت برون فکند زگلشن به جرم چهره ی زردم
خوش باشید
*******************************************************
![]() @یکی از انواع دسته بندیهای عشق به شرح زیر است:
1-عشق افلاطونی:که به آن عشق پاک یا ایده آل می گویند.درآن بین دو شخص جذبه وکششی بدون روابط جنسی به وجود می آید.مبنای عقلی وعلمی نداشته وتخیلی است.در عشق افلاطونی٬ قیودات اخلاقی٬ مذهبی واجتماعی مانع ازانجام روابط جنسی می شود.(اما گاه این ﻤﺴﺄله با انحرافات جنسی نیز همراه است).
2-عشق خیالی:بیشتر نزد دختران دیده می شود وموجب علاقه به ستارگان سینما ویا قهرمانان داستلن ها می شود.مخصوﺻاً دخترانی که سالها درانتظار شوهر ایده آل خود هستند وخود رادر این انتظار پیر می کنند.
3-عشق شاعرانه:عشقی که به واسطه موانع اجتماعی ویا اخلاقی ویا قانونی دست عاشق از معشوق کوتاه است.در این حالت عاشق را که دارای طبعی لطیف وفکری بدیع است٬ در قالب اشعار موزون ودلچسب٬ از بی اعتنایی معشوق رنج می برد وازهجران وآزار وجود رقیبان شاکی است.به همین دلیل در وصف شکل وشمایل معشوق٬ معانی بدیع واشعار لطیف پدید می آورد.
@پیدایش عشق به دو گونه است:
1-عشق با یک نگاه(عشق ناگهانی):در این حال ابتدا شخص٬ تصورات وتخیلات ذهنی وایده آلی از یک موجود در شعور باطنی خود داشته وبعد به دلیل برخورد با شخصی که با تصورات قبلی او هماهنگی دارد عشق نا گهانی ایجاد می شود.اما به دلیل عدم هماهنگی اخلاقی٬ کم دوام است.
2-عشق تدریجی:این عشق در اثر تفاهم وتجانس اخلاقی ودر اثر معاشرت وآشنایی حاصل می شود وبادوام٬ آرام ومنطقی است.شاید کامل ترین نوع عشق ٬عشق تدریجی در پی یک عشق ناگهانی باشد.
*اگر زندگی با شادی وغم همراه است نباید از آن بیم داشت.(بودا)
////////////////////////////////////////////////////////////////////
سخنانی از بزرگان
افكار افراد متفكر خودبخود مي انديشد*** ارنست ديمنه فكر كردن،سخت ترين كار بشر است*** انيشتين آن هنگام كه روحم عاشق جسمم شد و جفت گيري اين دو سر گرفت من بار ديگر متولد شدم ***جبران خليل جبران الماس را جز در قعر زمين نمي توان يافت و حقايق را جز در اعماق فكر نمي توان كشف كرد***ويكتور هوگو مردي كه فكر نو دارد مادام كه فكرش به ثمر نرسيده است آرام و قرار ندارد***مارك تواين فكر نو بسيار ظريف و حساس است ،با يك ريشخند كوچك مي ميرد و كنايه اي كوچك آن را بسختي مجروح ميکند.***هربرت اسپنسر هرگاه بتوانيم از نيروي تخيل به همان اندازه استفاده كنيم كه از نيروي بصري استفاده مي كنيم هر كاري انجام پذير است ***كارلايل آدم بي مغز و پرگو چون آدم ولخرج و بي سرمايه است ***پاسكال آنقدر شكست ميخورم تا راه شكست دادن را بياموزم.*** پطر كبير پيروزي آن نيست كه هرگز زمين نخوري، آنستكه بعداز هر زمين خوردني برخيزي.***مهاتما گاندي انسان براي پيروزي آفريده شده است، او را ميتوان نابود كرد ولي نميتوان شكست داد. ?ماهيگير ودريا?***ارنست همينگوي بكوش تا عظمت در نگاهت باشد نه در آنچه مي نگري.***آندره ژيد انسان هيچوقت بيشتر از آن موقع خود را گول نميزند كه خيال ميكند ديگران را فريب داده است.***لارشفوكو اگر بتها را واژگون كرده باشي كاري نكردهاي، وقتي واقعاْ شهامت خواهي داشت كه خوي بتپرستي را در درون خويش از ميان برداري.***نيچه فرق انسان و سگ در آنست كه اگر به سگي غذا بدهي هرگز تو را گاز نخواهد گرفت.***تولستوي اجل كاينات از روي ظاهر آدمي است و اذل موجودات سگ؛ و به اتفاق خردمندان، سگ حق شناس به از آدمي ناسپاس. کارینا |
|
+ نوشته شده در
بیست و سوم آبان 1385ساعت 17:48 توسط آرمـین و ســاغی |
|
|
سلام دوستانه گلم که همواره با وبلاگه من بودنو هستن وسلام به کسانی که کسی رو دوست داشتند ولی نتونستند بهش برسند . من همه اون چیزایی که تا هالا اتفاق افتاده رو می خوام امروز بگم آره الان میگم من میخوام بگم که من تو چت به طور اتفاقی با یه دختر خانمی آشنا شدم اوایل من راستش مثله یه دوستی که تو چت (چرت و پرت ) باهاشون چت میکردم با اونم همین جوری بودم که اینکه فهمیدم که این نمی خواد یه دوست معمولی با من باشه خلاصه اولاش من بهش گفتم که ببین من از تو خیلی دورم عاشق شدن ما هیچ فایده ای نداره چون همدیگه رو ندبدیم انشاءالله خوشبخت شه و به پای هم پیرشن دوستانه عزیزم این وبلاگ از این به بعد آپ نمیشه فقط خواهشاً با نظراتتون شادم کنید خوب خداحافظ برای همیشه یه جای کار میلنگه
پروانه بر روی گل نشست با هم حرف زدن از زیبايیهای یکدیگر
|
|
+ نوشته شده در
بیستم مرداد 1385ساعت 20:46 توسط آرمـین و ســاغی |
|
![]() ![]() ![]() ![]() تا شقايق هست , زندگی بايد کرد . . . . .
وقتي شقايق مرد ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند براي گريستن ، به آنها چند قطره آب قرض دهد .
جويبار آهي كشيد و گفت : آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام آبهاي من به اشك تبديل شود و آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است
گلها گفتند : راست مي گويي ،
چگونه ممكن بود با آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟
جويبار پرسيد : مگر شقايق زيبا بود؟
گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را در آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني كه شقايق چقدر زيبا بود .
جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتي خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم
تا شقايق هست.....
مهتاب غمگين بود.
مي گفت زندگي را دوست ندارد.
ستاره ها دور او چرخيدند تا بخندد ولي او مي گريست.
كهكشان او را تاب داد و آسمان برايش شعر خواند. ولي مهتاب هنوز هم غمگين بود.
دريا و جنگل برايش دست زدند و قصه گفتند ولي فايده اي نداشت.
گل سرخ كوچك لبخند زد و گفت: «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.» مهتاب اشك هايش را پاك كرد و خنديد. آسمان و كهكشان هم خنديدند .
من امشب تا سحر بيدار بيدارم
من امشب تا خدا مشتاق مشتاقم
من امشب در قفس چون ليلي مجنون
من امشب تا شقايق تاب نتوانم
مرا امشب سكوتي وهم انگيز است
مرا امشب ترانه با غزل خفته است
مرا امشب چراغ شهر خاموش است
مرا امشب تني خسته دل و جان است
تو امشب تا سحر در خواب مهتابي
تو امشب تا خدا پروانه ميخواني
تو امشب در تكاپو سنگ ميكوبي
تو امشب تا شقايق خواب بشماري
تو را امشب ترنم بر لبت بنشست
تو را امشب ترانه پر صدا خواندست
تو را امشب چراغ و شهر نشناسي
تو را امشب رفيق عشق ديگر هست
زندگي خالي نيست :
مهرباني هست , سيب هست , ايمان هست . آري تا شقايق هست , زندگي بايد كرد. در دل من چيزي است , مثل يك بيشه نور, مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم , كه دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت , بروم تا سر كوه . دورها آوايي است , كه مرا م ي خواند.
![]() |
|
+ نوشته شده در
سی ام خرداد 1385ساعت 16:30 توسط آرمـین و ســاغی |
|
|
سلام به همه عزیزانی که قدم رنجه فرمودند پا به کلبه درویشی ما گذاشته اند من خودم هم میدونم که وبلاگم زیاد جالب نیست ولی بدک هم نیست در هر صورت خیلی خوشحال میشم که با نظرات و انتقادات خودتون و راهنمایی هایی که به درد بخوره خوشحالم کنید مرسی از لطفتون
این قسمت دیگه خصوصیه سلام خاله خوبی ببخشین که تیتر وبلاگو عوض کردم چون دوستام بهم گیر میدادن میگفتن خاله کیه منم مجبور شدم یه جوری تغییرش بدم البته همنون قبلی هست آبي تر از آنم كه بيرنگ بميرم از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم من آمده بودم كه تا مرز رسيدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم |
|
+ نوشته شده در
چهارم خرداد 1385ساعت 10:1 توسط آرمـین و ســاغی |
|
|
ردپــای تنــهایی ام در بیابان قلــبت چه عــظمتی دارد انگـــاه که دیدگـــان کوچـــکت.... قادر بـــه دیــــدن خـــاطرات مـــحو دیـــروز نــــیست و تــــــــو گـــــــمشـــده ای در تمـــامی خــــاطـــراتــــم و ایــــــنبار مــــــن میــــرسم بـــه هـــمانجایــی کــه تو هــر بار رویــایــــت را در ان مــــی دیـــدی
زیـــر پرچـــــین خیــــالم خاطــــــراتت ارام آســـــــوده اســــــت محـــو نگاهـــــت شــده ام و بــــرق دیـــــــده گــــــانت ارام میــــــگویم ایـــــن بار خـــــواب چه کســی را میبیند ؟؟؟ و تو بیدار میشوی و میـــــــــــــروی" انگار در بیداری هم به دنبال خوابت میگردی......... صدای ساعت در گوشـــــم طنین می اندازد بیدار میـــــشوم ومن "..... خوشحــــالم که اینبــــــــــــار در خوابم رویـــــای تو را دیده ام"
و فکر کن که چه تنـــهاست اگر که ماهی کوچـــــــک دچار آبـــی دریـای بیکران باشــــــــد چه فکر نـــازک غمناکی و غم تبســــــــــم پوشیده ی نگاه گیاه است و غم اشاره ی محـوی به رد وحـــــدت اشیاست خوشا بحـــــــال گیاهان که عـــــاشق نورند و دست منـــبسط نور روی شانه ی ان هـــــاست نه وصل ممــــکن نیست همیشه فاصله ای هســــت دچار بـــاید بود و گرنه زمـــــــزمه ی حیاط میان دو حرف حرام خواهدشد و عشق سفر به روشنی احتزاز خلوت اشیاست و عــــــــشق... صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند نـــــــه صدای فاصـــــله هایی که مـــــثل نقره تمیزند و با شنــــــیدن یک هیچ میشوند کدر همیـــــــشه عـــــــــاشق تنــــــــهاست خــیز و جامه نیلی کن روزگار ماتم شد دور عـــاشقان امــد نوبت محرم شد پای خون دل وا کن دست موج پیدا کن رو به سوی دریا کن ساحلی فراهم شد گریه کن گلاب افشان گل به خاک می افتد باد مـــــــهرگان امد قامت علی خم شد ماه خون گواه امد جوش اشک و اه امد رایـــت ســــیاه امد کربلا مجـــسم شد
|
|
+ نوشته شده در
سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:1 توسط آرمـین و ســاغی |
|
|
بمان که گر تو بماني بهار خواهد ماند بمان که گر تو بماني هزار خواهد خواند بمان بهانه ي بودن بمان دليل سرودن بمان اميد شکفتن که گر تو بماني دوباره خواهم ماند دوباره خواهم خواند براي باور فردا شبانه خواهم راند بمان که من به شوق بودن با تو به آفتاب روشن فردا سلام خواهم داد بمان که گر تو بماني اميد خواهد ماند
|
|
+ نوشته شده در
سی و یکم فروردین 1385ساعت 13:34 توسط آرمـین و ســاغی |
|
|
Graphics گوش کـــــن میخواهم زیباترین ترانه ی تنهاییت را برایت زمزمه کنم مــــــن تـــــو و یک مشت خاطرات له شده مــــن تــــو و یک دنیا تنهایی مـــن و تـــــــو و هیچ چیز انقدر از تو نوشتم که حالا جز دستی برای مرور خا طره هیچ چیز ندارم و جز سقفی برای تنهایی ام ماوایی ندارم .. دلم شکست و صدای فرو ریختن سقف خاطراتم را هیچ کس نشنید. حالا اگر گریه چشمانم را گرفت دیگر به یادت نیستم و اگر لبخند میزنم برای تو نیست آسمان ببار بگذار اینبار سر بر شانه های تو بگذارم و بر روی خاطراتم ببارم وتو ای دریا مرا در خودت گم کن میخواهم اینبار هیچ کس نتواند مرا بیابد غرق شوم در خودم در خاطراتم ودر خیالم تا دیگر هیچ کس دلیلی برای گریه ام نخواهد شاید خود را فراموش کنم اززمین و نامم را پاک کنم از میان زمینیان شاید ناقوس زندگی ام ر ا در ساعت های التهاب تنهایی بنوازم شاید تو را به یاد اورم و از خودم بگذرم شاید خود را فراموش کنم شاید....................
|
|
+ نوشته شده در
پنجم فروردین 1385ساعت 18:33 توسط آرمـین و ســاغی |
|
|
باز ای بيدل مست از چه شدی
اين چنين سر گشته و رسوا ی که شدی بازهم بايک تبسم دل بدادی تو زدست يک ترنم کرد باز بيچاره مجنونت بس است دل مهيا دا ری بر دست بهر باختن هردمی با با ياری دگر از عشق لافتن تو بگردی هرزه گرد شهرها تا کنی هر دم ز عشقی ناله ها اين چنين عشقی بس بی معنی بود عشق نبود آفت جان ها بود ناله کم کن ديگر رسوائی بس است هر دمی با يک نفر لاسی بس است
*** ميزي براي کار **** همه زنها در تاريکي زيبا هستند!!! شکسپير *** زن ها وقتي لباسي ميبينند از خود بي خود ميشوند و مردان وقتي لباسي نميبينند !
<<ژرژ سيکتير داشاخيان فيلسوف بورکينافاسويي >> ***
دانش با آموختن به دست ميآيد، اعتماد با ترديد، مهارت با تمرين و عشق با دوست داشتن.
توماس ***
بهترين راه اثبات عشق، اعتماد است.
***
به آينده ـ هر چند دلنشين ـ اعتماد نكن، بگذار گذشته، مردگان را به خاك بسپارد، در حال زندگي كن و قلب را در درونت و خدا را بالاي سرت ببين.
هنري ودزورث لانگفلو ***
ابزار دروغگويان، اعتماد سادهلوحان و زودباوران است.
استفن كينگ ***
|
|
+ نوشته شده در
دوم فروردین 1385ساعت 20:9 توسط آرمـین و ســاغی |
|
|
//--> هميشه مي گريختم
ميان كلمه هاي تكراري قديمي و سروصداهاي بيهوده از زمان مي گريختم به درون خود سفر مي كردم ودورمي شدم اما اين بار پيش از آنكه بگريزم ستاره اي روي دست من افتاد ستاره اي كه به خاطر من ![]() از آسمان جدا شده بود ستاره باعث زندگي من بود وباعث مرگ ستاره روي دست من به خواب رفته بود همچون گنج رازهاي كودكي و من با ستاره بر دستم نمي توانم جاي دوري بگريزم.
|
|
+ نوشته شده در
دوم فروردین 1385ساعت 19:48 توسط آرمـین و ســاغی |
|
|
دوست پسر آدم مثل آدامسه: ۱- داشتن يه بسته هميشه بهتر از يکيه. البته اگه پسرا نباشن دخترا می میرن مگه نه؟
|
|
+ نوشته شده در
دوم فروردین 1385ساعت 19:36 توسط آرمـین و ســاغی |
|
|
چهره ام رابنگرتا بتو پاسخ گويد اشك شوقي كه فروخفته به چشمان نياز چه رهآورد سفر دارم اي مايه عمر؟ سينه اي سوخته در حسرت يك عشق محال نگهي گمشده در پرده رويايي دور پيكري ملتهب از خواهش سوزان وصال چه رهآورد سفر دارم ... اي مايه عمر ؟ ديدگاني همه از شوق درون پر آشوب لب گرمي كه بر آن خفته به اميد نياز بوسه اي داغتر از بوسه خورشيد جنوب اي بسا در پي آن هديه زيبنده تست در دل كوچه و بازار شدم سرگردان عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم پيكري را كه درآن شعله كشد شوق نهان چودر آينه نگه كردم ديدم افسوس ... جلوه روي مرا هجر تو كاهش بخشيد دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من عطش و روشني و سوزش وتابش بخشيد حاليا... اين منم اين آتش جانسوز منم اي اميد دل ديوانه اندوه نواز بازوان را بگشا تا كه عيا نت سازم چه رهآورد سفر دارم از اين راه دراز ![]() ![]() ![]() *** بارون بارون بارون***
بارون که میباره تو رو یاد من میاره
منتظرمیشینم تا تو برگردی دوباره
جای تو همیشه تو قلبم سبزه سبزه سبزه![]() اگه باز بارون بباره رو کویر خشک و تشنه ام
من بازم از تو میخونم که تویی بارون عشقم
اگه بارونی نباره من میبارم من میبارم
بارون چشام میباره تو شبای بی ستاره ام
یادته بهم میگفتی
اگه روزی تو نباشی از غم دوریت میمیرم
یادته بهم میگفتی
که باهام بمون همیشه
بذرعشق توی سینه ام باز دوباره کرده ریشه
اگه باز بارون بباره
![]() ![]() ![]() همیشه منتظر میمانم ![]() منتظر یک اتفاق خوب![]() عاشق و منتظر![]() ![]() ![]() ![]() دعاگوی همیشگی عشقش ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوم فروردین 1385ساعت 18:20 توسط آرمـین و ســاغی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستان عزیز خوش گلیبسیز
|
| پيوندهاي روزانه |
|
ایمیل یاهو آرشيو پيوندهاي روزانه |
| ساعت وبلاگ |
|
RSS
|